تبليغاتX
EMITEES EMITEES
 

 

پشاپیش نوروز و به همگی تبریک می گم...

خب دیگه ...خواستم اولین نفر باشم.

 

از نظرات شما مسرورم وسپاس گذار.این شعر که شاید سپید باشد رولطف کنید نقد کنید.

باز هم مو شکافانه .ممنون...

 

 شاید تمام حرف های شما راست باشد

شاید شما بهتر می دانید

که اگر لبخندهایمان خیس می شود

علاجش فقط یک دستمال است

 

شاید شما راست می گویید

که خدا از بالا...به ما نگاه می کند

و مرگ ابتدای بودن است

 

ـ گاهی دروغ هم دروغ می گوید!

 

دیروز صدای دختر همسایه

شبیه استارت ماشین پدرش بود

امروز شبیه زوزه گرگ

 

حالا تنها تو می مانی

بامروارید های پاشیده برکاغذ های زغالی دفترت

مروارید های نورانی...آنها را به من بده

آخر من چند سالی ست که نه معنای زوزه گرگ را می فهمم

و نه استارت ماشین را...

 

گاهی چرخیدن زمین عجیب نیست

انگار سرگیجه گرفته است

از روزی که حوا فریب خورد

تا زمین سردرد بگیرد

ـ و شاید علتش این باشد!

 

اینجا قهوه را بی شکر می خورند

و پرواز می کنند

با پاهایی که به ریشه های کهنه خو گرفته است

اینجا دیزی هم طعم پیتزا می دهد

و گاهی مترسک هم عروسک می شود

در دست های کودکی که آرزویش را با خدا قسمت می کند

و گل فروشی ها تعطیل اند

این روز ها خنجر مد شده...

 

 

باید بروم

جایی که تمام گورکن ها دست هایشان را به تنهائی من قرض داده اند

انگار کسی مرا می کشد

و من تشنه فرو رفتنم

تا جایی که صدای کور هیچ بشری

 از مجرای شنوائی من عبور نکند

جایی که درد را برعکس هم ننویسند

و زندگی طعم قهوه تلخ ندهد

و تمام صداها مرده باشند

 

 

باید بروم

حالا که شانه هایم این زلزله ده ریشتری را تاب نمی آورد

 

ـ انگار همه ما شبیه مادرمان هستیم

و من دلم برای زمین شور می زند...

 

این نیز بگذرد

             امیتیس

  

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در 2 Mar 2008ساعت 1:12 PM
توسط ..:: TABASSOM ::..

 

با الهام از شاعر عزیز و دوست داشتنی آقای رامین خسروی...

 

گاهی برایم خنده هم نیرنگ دارد

رنگین کمان شهر من یک رنگ دارد

 

 اینجا هوایش رنگ بی رنگی گرفته 

اسمش درون شعر من منگی گرفته

 

اینجا تمام حرف ها سر پوش دارد

گرما فقط در سنگر آغوش دارد

 

اینجا عبور از غصه ها مسدود مسدود

اینجا محبت هایشان محدود محدود

 

این لخته را از سینه ام کم می کنم من

سر را برای دشمنش خم می کنم من

 

بگذار شعرم در دل تو درد آرد   

یک گوشه ای در ذهن تو سر درد آرد

 

من با لبان این قلم حسرت کشیدم

با آن حصاری از سر نفرت کشیدم 

 

آوار غم ها بر سر من اوج دارد

این قطره تب بر تن من موج دارد

 

حالا دگر از بی کسی ها سیر هستم

با کوری چشمان شب درگیر هستم

 

اینجا تبر در دست ها ماسیده انگار

فردی غبار مرگ و غم پاشیده انگار

 

کشتی نوح این زمان بر گل نشسته

آخر چرا این قافله فرقش شکسته؟

         ***********

اینجا طناب دارها بی دار گشته

سرگرمی زندانیان دیوار گشته

 

آبی شده انگشت من ...باور ندارم

پر کرده خنجر پشت من باور ندارم

 

این عکس های تیره را از من نگیرید

با حرف هاتان آبرویم را نریزید

 

این نقش سیصد بر تنم معنا ندارد

این حلقه ها در دست هایم جا ندارد

 

شل شد لبانم این طناب از من بگیرید

لرزیدن رگهام را از تن بگیرید

 

دیگر نفس هایم درون سینه مردند

این جسم بی جان مرا دزدانه بردند

 

جایی که حرف از زندگی تقصیر می شد

یک حفره نفرین شده تقدیر می شد

 

باشد که روزی اسم من مجرم نباشد

روزی که بی رحمی برایم دون نپاشد

 

روزی که پرواز کبوتر را بفهمیم

معنای آواز کبوتر را بفهمیم

 

روزی که از ما رد پایی جا بماند

این واژه های کاغذی تنها بماند...

 

اگه مو شکافانه نظر بدید یک دنیا ممنون می شم...         

  و شعری دیگر:

 

جایی نگاه تو مرداب می شد تا...

آنجا بودن من آب می شد تا..

 

تو باز هم رسم کنی آن روی سکه را

تبعید کنی این قلب تکه تکه را

 

گاهی تو سوزش زخم شوی که باز...

طغیان واژه خصم شوی که باز...

 

من در اسارت بی باوری شوم

بازیچه حرف های سرسری شوم

 

دیشب برای حضورم قفس شدی

سرگرم کشتن بغض نفس شدی

 

دیشب غرور هم با تو کار داشت

چشمان تو دستان دار داشت

 

دیشب سقوط  هی سقوط  هی سقوط

دیشب شکایتم از سکوت  از سکوت

 

دیشب بغل بغل از کینه پر شدم

من هم صدای فرود شر و شر شدم

 

این کم شدن و این بی پناهیم

این گریه های شب زنده داریم

 

شاید برای تو معنا نمی دهد

این سیب ها بوی حوا نمی دهد؟!

 

باید جدا شویم؟هان؟جدا شویم؟!

یا آنکه رو به خدا...دعا شویم؟!

 

باید کدام راه را انتخاب کنم؟

عزم کدام کار نا ثواب کنم؟

 

من با تو ما!...نه نمی شود

از هم جدا ...نه نمی شود

 

دیشب تو کوه یخ و من اجاق گرم

دیشب دریغ از تو با رد پای شرم

 

دیشب فشار من از عاشقی گذشت

این حال بد از من دقایقی گذشت

 

تو سایه ای شدی و ساده رد شدی

اشکم ندیدی و هم جنس سد شدی

 

رفتی و بی توشهاب از سرم گذشت

آن دلخوشی بچه گانه از برم گذشت

 

رفتی و بخت مرا تیرگی گرفت

غم های مرده درونم زندگی گرفت

 

حالا شکایت من از تو یک نگاه

برگرد از قیامت این کوره راه

 

من انتظار تو را می کشم هنوز

چشمان بی قرار تو را می کشم هنوز

 

برگرد و خاطر من را ورق بزن

بر روی تیره شب زرورق بزن...

 

این خاطره یک شب و بخشی از حرفای یک عاشق با یه عشق یک طرفه است

که من اون و به شکل شعر در آوردم ...خب چطوره؟نطرتون من و مسرور می کنه.

 

این نیز بگذرد

               امیتیس

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در 24 Feb 2008ساعت 1:24 PM
توسط ..:: TABASSOM ::..

 

سلام دوستان.

این داستان رو من در دوران دبیرستانم از یکی از دبیرانم شنیدم

گفتم شاید شما هم با خوندنش لذت ببرید البته اگر برای بعضی از

شما تکراری نباشه...

 

در زمانهای قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود

فضیلت ها و تبایی ها دور هم جمع شدند.خسته تر و کسل تر

از همیشه ناگهان زکاوت ایستاد و گفت :بیایید یک بازی بکنیم

مثلا قایم باشک.

همه از این پیشنهاد او خوشحال شدند و دیوانگی فورا فریاد زد:

من چشم می گذارم و از آنجایی که هیچکس نمی خواست به

دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال

آنها بگردد.

دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم گذاشت و شروع کرد به شمردن

یکـ ـدوـسه و همه رفتند تا جایی پنهان شوند.لطافتخود را به شاخ

 ماه آویزان کرد. خیانتداخل انبوهی از زباله پنهان شد . اصالت در

ابرها مخفی گشت.هوسبه مرکز زمین رفت.دروغگفت:زیر تخته سنگی

پنهان می شوم اما به ته دریا رفت. طمعبه داخل کیسه ای که خودش

 دوخته بود مخفی شد و دیوانگی مشغول شمردن بود.

هفتاد و نه ـ هشتاد ـ هشتادو یک ـ...همه پنهان شدند به جز عشق که

همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد و جای تعجب هم نیست.

نود و پنج ـ نود و شش ـ نود و هفت ـ...هنگامی که دیوانگی به صد رسید

عشق پرید و در بین یک بوته گل رز پنهان شد و دیوانگی فریاد زد :دارم میام...

دارم میام...و اولین کسی را که پیدا کرد تنبلیبود چون تنبلیش آمده بود

جایی پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود...دروغ ته دریاچه...

هوس در مرکز زمین...یکی یکی همه را پیدا کردجز عشق.او از یافتن نا امید

شده بود .حسادتدر گوشهایش زمزمه کرد:تو فقط باید عشق را پیدا کنی

و او پشت بوته گل رز است.دیوانگی شاخه چنگک مانندرا از درختی کند و

با شدت و هیجان زیاد آنرا در بوته گل رز کرد و دباره و دوباره...تا با صدای ناله ای

متوقف شد .عشق از پشت بوته بیرون آمد با دو دست هایش صورت خود را

 پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون میزد شاخه ها به چشمان

او فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند.او کور شده بود...

دیوانگی گفت:من چه کردم...من چه کردم...چگونه می توانم تو را درمان کنم؟

عشق پاسخ داد:تو نمی توانی مرا درمان کنی راهنمای من باش.

و اینگونه است که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار

اوست.

 

این نیز بگذرد...

                   امیتیس

 

 




لينك ثابت نوشته شده در 9 Feb 2008ساعت 12:12 PM
توسط ..:: TABASSOM ::..

BODY {font-family: Tahoma; font-size: 9pt;color: FFFFFF; background-color:000000;text-align: center;} .Header{width:800px;height:305px;background-image: url('http://irtheme.persiangig.com/document/Temp.Girl.Alone/IRtheme.gif'); background-repeat: no-repeat } .Pagebody{width:800px;background-image: url('http://irtheme.persiangig.com/document/Temp.Girl.Alone/irtheme.left.gif'); background-repeat: repeat-y} .Footer{width:800px;height:20px;background-image: url('http://irtheme.persiangig.com/document/Temp.Girl.Alone/Down.irtheme.gif'); background-repeat: no-repeat} .BlogTitle{Color:FFCCCC;font-family: Tahoma; font-size: 14pt;text-align:left;padding-left:30; padding-top: 110px;padding-bottom:15;} .BlogTitle A:link {Color:FFCCCC;text-decoration: none;} .BlogTitle A:visited {Color:FFCCCC;text-decoration: none;} .BlogTitle A:hover {Color:FFFFFF;text-decoration: none;} .BlogSubTitle{color:#FFFFFF ;font-family: Tahoma;font-size: 10;text-align:left;padding-left:30;ptpadding-bottom: 9px;} .MenuTop{font-family: Tahoma ;font-size: 7pt;font-weight: bold} .PostTitle{font-size: 9pt;font-family: Tahoma; font-weight: bold ;color:#FFCCCC;padding-top: 6px; padding-bottom: 2px;} .PostTitle A:link {color:#FFCCCC;text-decoration: none;} .PostTitle A:visited {color:#FFCCCC;text-decoration: none;} .PostTitle A:hover {color:FFFFFF;text-decoration: none;} .PostBody {padding-right: 5px ;font-size: 9pt;font-family: Tahoma;color:FFFFFF;padding-top: 1px; padding-bottom: 2px;;line-height:1.5em} .PostBody A:link{color:#FFCCCC;text-decoration: none;} .PostBody A:visited {color:#FFCCCC;text-decoration: none;} .PostBody A:hover{color:FFFFFF;text-decoration: none;} .postdesc {font-size: 9pt;font-family: Tahoma; ;color:FFFFFF;padding-bottom: 10px} .postdesc A{font-size: 9pt;font-family: Tahoma;} .Sidebar{line-height: 150%;width: 230px;float: left;text-align: right;direction: rtl;} A:link {color:FFCCCC;text-decoration: none;} A:visited {color:FFCCCC;text-decoration: none;} A:hover {color:FFFFFF;text-decoration: none;}
 <-PostTitle->
<-PostContent->
ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط <-PostAuthor-> در <-PostDate->  |
 
 
بالا